![]() |
![]() |
|
| سردر قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمدو گفت من بی سوادم |
|
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! استاد گفت: عشق يعني همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم. استاد بازهم گفت : ازدواج يعنی همين!.. ******************* به راستي چنين است وقتي در چشم معشوقت مي نگري دوست داري كه فقط به آنها نگاه كني دوست داري كه فقط با او باشي دوست داري كه تمام دنيا و هر چه را كه داري فرش پاي معشوق كني چرا چنين است؟ من كه مي گويم جادوي چشم اوست و خدا كنه كه همه مردم دنيا جادوي اين چشمان باشند جادوي آن چشماني كه بتواند همه دنياي عاشق را تسخير كند من كه خود جادوي آن شدم و از اين بابت خوشحالم و به نظر من نگاه كردن به چشمان معشوق خود نوعي عبادت است ***************
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:7 توسط سامان & مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای گلم اول از همه خوشحالم که وبلاگمون رو واسه بازدید انتخاب کردین من سامان که این وبلاگ رو با کمک بهترین دوستم مهسا مینویسیم تو این وبلاگ مهسا جون از شعرای خودش هم براتون مینویسه.امیدواریم به کمک شما گلای مهربون یه وبلاگ ناز و خوشگل ترتیب بدیم.
من و مهسا جون منتظر نظراتون هستیم. |
|
RSS
|