![]() |
![]() |
|
| سردر قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمدو گفت من بی سوادم |
|
چه بگویم؟ کدام یک از حرفهای دلم را؟ خستهام ! از نامهربانیها خستهام ! آری روزگارم به سختی میگذرد. اشک مرا میشناسد چرا که همیشه مرا در بیابانهای احساساتم یاری میکند و هر زمان که احساس دلتنگی و غم و غصه در روحم پیچیده میشوند برای نجاتم به سراغم میآید. میدانی! مدتهاست قلب بیمارم را به مشت گرفته و به گدایی محبت آمدهام.
قلب بیمارم را پس زدی و شکستی . آن هم زمانی که تنها درمان قلب بیمارم دوای محبت بود. گلهای نیست! برو! و من برای همیشه قلب بیمارم را در سینه خواهم فشرد تا محبت بیگانهای دوای دردش نباشد چرا که میدانم خواهی آمد.
در یکی از ماههای فصل بهار سال آینده آن هم بر سر خاکستر مزارم............. ممکن است شما کسانی را که با آنها خندیدهاید فراموش کنید اما کسانی را که با آنها و برای آنها گریه کردهاید هرگز فراموش نخواهید کرد. (سامان) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 9:0 توسط سامان & مهسا |
|
|
سلام به همه ی عزیزای دلم که به من و سامان خیلی خیلی محبت دارین و مارو مورد لطفتون قرار میدین.خیلی ممنونم از این که این قدر از سرودم تعریف کردید و حالا میخوام یکی دیگه از شعرامو آپ کنم.
غرورم... شب است و غرورم شکسته نگاه کن به چشمام چه خسته نشسته ببینه کی مونده کی رفته کی تنها رو ساحل تو غمهاش نشسته شب است و غرورم شکسته نگاه غریبت برام چه سخته یکی مثل من بای عشقت نشسته مانند تو بی وفا عهد و بیمون نبسته بذار تا بمونم تو رویای عشقت نگو با تو بودن نمی خوام دیگه بسه نگام کن قشنگو بگو کی غریبه می دونم غریبی ز تو رخت بسته عزیزم شکستی غرورم نگفتم به تو هیچ عزیزم وجودم ز دیدار تو مسته مسته گریزان شدن از من آخر چه سودیست بدون بی تو قلبم شکسته عزیزم شکسته تو بودی که خواستی بمونم تو رویای عشقت ولی حالا انگار تو دستای تو یه جام بلوره نه انگاری یه دسته تو چون در کنارش نشستی چه شادی و اون از نگاه تو چشماش چه مسته خدایا خودم رو به تو می سبارم خدا تا قیامت تا تقدیر بیاد و بگه عشق ممنوع و بسه (مهسا) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 14:14 توسط سامان & مهسا |
|
|
سكوت شب دلم آشوب دنيا كن دلم با تو ولي بي تو چه رسوا شد نمی دونی هزار بار آرزو کردم ببينم دردتو درد ت بشه دردم دلم آتيش گرفت از بي وفاييهات وجودم سوخت اما تو غرقي تو روياهات هزار بارآرزو كردم ببينم خواب تو هرشب و يا اين پرده ي راز رو كنار برده بگي يك شب بگي دورم زديدارت ولي از راز تو آگاه بگي من هم ز عشق تو پريشون گاهم و بي گاه شده راز دلم با ايزد يا رب دعا دارم براي حفظ تو هر شب مهسا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 20:42 توسط سامان & مهسا |
|
|
گفتي مرا دوست نداري گله اي نيست، بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست . گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن، گفتي:که نه بايد بروم حوصله اي نيست. پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف، تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست. گفتي که کمي فکر خودم باشم، و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست. رفتي تو ،خدا پشت و پناهت به سلامت.
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست... چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان !
نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ... (سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت .. بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت) نه؟
(سامان) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 8:56 توسط سامان & مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای گلم اول از همه خوشحالم که وبلاگمون رو واسه بازدید انتخاب کردین من سامان که این وبلاگ رو با کمک بهترین دوستم مهسا مینویسیم تو این وبلاگ مهسا جون از شعرای خودش هم براتون مینویسه.امیدواریم به کمک شما گلای مهربون یه وبلاگ ناز و خوشگل ترتیب بدیم.
من و مهسا جون منتظر نظراتون هستیم. |
|
RSS
|