![]() |
![]() |
|
| سردر قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمدو گفت من بی سوادم |
نمی توانم بنویسم باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست، اصلا هیچ ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.
ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.
هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.
نترس. هنوز دیوانه نشده ام. اما فرصت دارم. برای دیوانگی. برای فرزانگی. برای جاودانگی.
و من به حضور نزدیکم. و به دیدار. و به کنار. در کنارم باش. حتی اگر از من دوری. عزیز دل!
دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری
چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی
روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی
زبانم هم که بند می آید
تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست
غزل هایم را فراموش می کنم
از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم
فقط باید زمزمه کنم
زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی
کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد
کسی درون من است
![]() حرفای دلم(سامان) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 23:1 توسط سامان & مهسا |
|
|
برای تو می نویسم . تویی که مرا با عشق خویش خلق کردی .تویی که پرواز به من آموختی بدون بالی برای گشودن . پر پرواز به من دادی بی آنکه خویش بر بال هایم بنشینی و اوج گرفتنم را به نظاره روی. خلقم کردی از هیچ ولی دوباره ویرانم کن که خود طاقت ویران کردن ندارم . بی تو هیچم و تو می دانی. تو می دانی وجودم را بر وجودت بنا نمودی و چه قصر سست بنیادی . قصری که تو بر دریاچه ی هوس ساختی و من بردشت نام آور عشق. تو ندانستی چه می کنی با قلب یخ زده ی من ومن می دانستم طریق دل بستن را. می سرودم عشق را بی آن که بدانم قافیه را . می کشیدم پروانه را بر بوم گونه هایت بی آن که بدانم شمع چیست. دیگر گل را باور ندارم . نمی توانم آسمان را باور کنم. رفتی.... سفرت به خیر بوسه مگر چیست ؟
فشار دو لب
این که گنه نیست چه رو زو چه شب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 22:47 توسط سامان & مهسا |
|
|
بعد از تو دلم هميشه گريان باشد
چون موج اسير خشم طوفان باشد
بعد از تو شود نگاه من خشک به در
تنها و غمين و بی نگهبان باشد
بعد از تو دگر نمی پذيرم دل را
دل را هوس هميشه نالان باشد
آن موی سيه چشم خمار آلودت
من باشم و اين قلب پريشان باشد
زندگی
نگه دار پیاده میشم ...! خداوندا !
به هر که دوست میداری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر میداری
بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کني |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 22:40 توسط سامان & مهسا |
|
|
نمیدونم . نازنینم . که کدوم حرف تو رو آزرد
یا کدوم ترانه من . تو رو مثل گلی پژمرد نمیدونم . نمیدونم . که چی گفتم تو شنیدی چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی اگه روزی تو نباشی بین ما راهی نباشه نمیدونم کی میتونه که برام مثل تو باشه اگه روزی تو نباشی یا بری از من جدا شی نمیدونم تو میتونی عاشقی دوباره باشی؟ این پرنده دل من . نمیتونه پر بگیره تو رو میخواد در کنارش . بال و پر از سر بگیره آخه حیفه پر نگیره . پشت ابرا رو نبینه حیفه اینجا تک و تنها . تو قفس بی کس بشینه ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 22:32 توسط سامان & مهسا |
|
|
زندگی را دوست دارم چون تو را دوست دارم وقتی که تو را دوست دارم زندگی زیباست وقتی که همه چیز برایم زیباست میخواهم پرواز کنم و به اوج برسم چون آنوقت خدا را باور دارم میگویند :پرنده مردنی ست پرواز را به خاطر بسپار پس تا وقتی زنده ایم باید در درون پرواز کنیم تا با مردن پرواز را به خاطر بسپار یم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 20:33 توسط سامان & مهسا |
|
|
سر سپردن برايه عشق درنزد من عار نيستآره عزيزم بي تو بودن برايه من كه حالي نيستبه ياده تو برايه من پراز هوا و عشق توستكه من بدون تو هوام پرازغصه ي توستمي خوام برات من شعر بگم شعردلم به عشق تونمي دونم بزرگي و عظمتش چرا نمي شه باور تونگاه اولت برام زياد بهم نگفت كه تومي خواي بهم قولي بدي قولي كه دوست دارم تو روولي منم حالا مي گم كه عاشقي راستي مي خواد بدون اون اي نازنين چشمات به گريه نمي ياد هستي من هستي تو با ياد هم شكل مي گيرهبازم مي گم نگاه تو به من ميده شور عشق توحالا منم اسيرشدم توي نگاه ديوونت ميخوام بهت بگم عزيز ميخوام باهات من بمونمنمي خوام يه وقتي شك كني كه عشق تو برام كمهنه نه عزيزم عشقت برام پر از ياس و شبنمه ولي نمي دونم چرا طفلي دلم اسير شده بيچاره اخه نمي دونه بايد مسافتي بره خلاصه من بهت بگم شايد خدا خواست كه يه روزمن و تو با هم ما بشيم تو اين غريبگي ها ما با هم اشنا بشيم مهسا |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 20:26 توسط سامان & مهسا |
|
|
خدایا من در خانه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم و تو چون خود نداری روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا …..تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست. کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد . سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد . کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت . ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد . کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد . کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي . بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت بابا به مولا خدا همون خداست همون خدای علی فقط باید با خدا باشی ازش التماس کنی که باهات باشه من از خدا خواستم اونم نخواست تنها باشم واسه همین یکی از فرشته هاش رو فرستاد گفتم خدایا یعنی این فرشته همیشه با منه خدا گفت اره همیشه باهاته همیشه کمکت میکنه اره اون مسیح منه اما خدا ازم خواست که این فرشته رو ازادش بذار بذار به همه فکر کنه بذار با همه باشه تا بتونه کمکشون کنه این فرشته از امروز ازاده این فرشته بهترین دلیلی بود تا خدا رو بهتر بشناسم منم از خدا فقط یه چیز میخوام خدایا این فرشته رو به هر چی میخواد برسون (سامان) |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 12:34 توسط سامان & مهسا |
|
|
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد بازهم گفت : ازدواج يعنی همين!..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 20:27 توسط سامان & مهسا |
|
|
تو رو داشتن مثه خوابه ........................ آخريني |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 9:22 توسط سامان & مهسا |
|
|
کاش بودی تا دلم تنها نبود منتظر در فکر فردا ها نبود کاش بودی تا که یاد پنجره اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم اگر جایی کنم پیدا تو را تنها نمی یابم اگر جایی کنم پیدا و هم تنها تو را یابم ز شوقت دست و پا گم کرده و خود را نمی یابم
از میان جمع یاران من چه تک افتاده ام قطره اشکم که از چشم فلک افتاده ام
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 9:20 توسط سامان & مهسا |
|
|
کاش تو آن آسمان آبی بودی که با دیدن تو به آرامش میرسیدم...اما نه آسمان گاهی ابری و دلگیر است.پس نمی خواهم تو را دلگیر ببینم. کاش تو آن خورشید بودی که با نور خود به روحم گرما و روشنایی می بخشیدی... اما نه کاش تو آن گل یاس سفیدی بودی که با بوییدنش لبخند بر لبانم می نشست...اما نه گل یاس روزی پرپر می شود و تنها عطرش باقی می ماند. پس بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه در کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم-آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه عطر گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید. تقدیم به مهسای گلم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 9:15 توسط سامان & مهسا |
|
|
اری روزی که ترا دیدم دیگر علاقه ام از همه چیز سلب شد و عشق تو مانند ستاره درخشانی در قلب من جایگزین شد.
وقتیکه دل اشفته ام به این حقیقت پی برد دیگر انی مرا اسوده نمی گذارد، وقتیکه زبان من خاموش است، دل دیوانه ام مینالد و رنج میکشد، عشق تو بود که چشمو دل و عقلم را در مقابل تو مغلوب و مطیع نمود
سامان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 9:5 توسط سامان & مهسا |
|
|
چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت: زیر لب زمزمه میکردو مرا می نگریست پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود که تو گفتی سر درد سرم نیست مایست آتش خشم پر از قهر تو میگفت : برو جذبه چشم پراز مهر تو میگفت: بایست کاش ای کاش که بی واهمه میدانستم راز این چشم به خون خفته بیدار تو چیست گل من بر تو چه رفته است که برروی لبت دیگر آن خنده جادویی بی شائبه نیست عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهوده است دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری است شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست (سامان) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:49 توسط سامان & مهسا |
|
|
اگر بتوانم اگر بتوانم ماه و ستارگان را روی برگهای سوزنی کاج بدوزم اگر عاشق تر از همه شمعهای جهان بسوزم اگر از قطره های نجیب خونم صد ها رودخانه خروشان بسازم اگر زیبا تر باشم از هر چه بودو نبود اما تو مرا دوست نداشته باشی چه سود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:45 توسط سامان & مهسا |
|
|
وقتی که خوابی نیمه شب وقتی که خوابی نیمه شب تو را نگاه می کنم زیبا ئیت را با خدا گاه اشتباه می کنم از شرم سر انگشت من پیشانیت تر می شود بوی تنت می پیچد و دنیا معطر می شود گیسوت تابی میخورد می لغزد از بازوی تو از شانه جاریمی شود چون آبشاری موی تو چون نسترن در بسترم می گسترانی بوی خود من را نوازش می کنی بر مهربان زانوی خود ای آفتاب! ای آفتاب! امشب بمیر و در نیا ای شب!بیا مردانه تا روز قیامت سر نیا آسیمه می خیزم ز خواب اما تو پیشم مانده ای مجرای نور پنجره با دامنت پوشانده ای حالا که خوابی نازنین تو را نگاه می کنم درعشق تو می میرم و با تو گناه می کنم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:42 توسط سامان & مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای گلم اول از همه خوشحالم که وبلاگمون رو واسه بازدید انتخاب کردین من سامان که این وبلاگ رو با کمک بهترین دوستم مهسا مینویسیم تو این وبلاگ مهسا جون از شعرای خودش هم براتون مینویسه.امیدواریم به کمک شما گلای مهربون یه وبلاگ ناز و خوشگل ترتیب بدیم.
من و مهسا جون منتظر نظراتون هستیم. |
|
RSS
|